🖋

 

#خرده_افاضه 

#خنده 

 

هان، راست می‌گوید. باید شاد بود. اصلا تمام این‌هایی که از تلوزیون با ما حرف می‌زنند، راست می‌گویند. اصلا باید همه‌اش خندید. باید دردهای پینه بسته را هم با پمادِ “خنده” تسکین داد. 

 

یادش بخیر! بچه که بودیم با دخترِ بی‌بی حکیمه همه‌اش می‌خندیدیم. قهقهه‌هامان گربهٔ دم پنجره را هم به ذوق می‌آورد. آن‌قدر بلاگرفته جست و خیز می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید که کمرش قِرِ اضافى برمى‌داشت. بعد هم که می‌خواست بپرد و گنجشککِ  زردِ عمو عباس را بگیرد و بلمباند، کمرش پیچ مى‌خورد و میو میو کنان سرجای اولش برمی‌گشت. آن‌وقت روده‌های‌مان از دیدن اداهای این ووروجک دوباره بُر مى‌شدند از خنده، و امان از خنده‌های بی‌موقع. 

 

بعد هم بی‌بی حکیمه می‌آمد سر وقتمان و داد و هوار راه می‌انداخت که؛«ورپریده‌ها چه خبرتان است؟! دختر باید سنگین و‌ رنگین باشد. نه سَبُک و هِرتى». آخر کسی نبود بگوید بی‌بی جان‌! بچهٔ چهار ساله که هنوز حالى‌اش نشده که جهان متشکل از دو‌جنس انسانِ "مرد" و"زن" است. و از قضا این دو کودک دست و رو نشسته هم دختر از آب درآمده‌اند و باید سنگین باشند. 

ما هم دنبال ترازوى قانتارِ آقا بابا بودیم که با آن ‌گوسپندانش را وزن می‌کرد. می خواستیم ببینیم خیر سرمان چقدر سنگین شده‌ایم؟! 

 

حالا این را هم که به زور در حلقِ  مغزمان جا می‌دادیم، دیگر عقل کوچکمان قادر به هضم این جمله‌اش نبود؛« انقدر می‌خندید که دست آخر آسمان قهرش می‌گیرد و بلا در گریبانتان می‌افتد». آخر چرا؟ چرا عمه جان؟ چرا آسمان باید از خندهٔ سرخوشانهٔ دختر بچه‌ای قهرش بگیرد؟  

البته ناگفته نماند که ما هم زبل‌تر از این حرف‌ها بودیم. تا می‌دیدیم عرصه‌مان را تنگ کرده می‌گفتیم؛« بی‌بی ما دلمان چای هل می‌خواهد». بعد با این بهانه او را به دنبال سماورِ شکم‌ خالی‌اش روانه می‌کردیم و الان نخند، کی بخند؟! 

 

حالا این جناب مشاورِ خوش‌لباس که در قاب تلوزیون لم داده است به مبل چرمیِ خردلى رنگ، مى‌گوید؛« افسردگی گریبان نوجوانان را گرفته و باید تا آنجا که می‌توانیم محرک‌های هرمون سروتونین را در این دسته از افراد فعال کنیم. باید خنده‌های مصنوعی القا کنیم تا سمِّ مهلک اندوه را از ذهن‌شان بزداییم.» .

هان، راست می‌گویى کاکو... ولی این خوش‌ خیالی‌ات از آنجا آب می‌خورد که تو به گمانم از آن بی‌بی حکیمه‌ها و این خاله لعیاها نداشته‌اى.  

 

آخر من و محیا هر وقت می‌خواستیم کمی دلمان خوش باشد و مثلا بخندیم، این خاله لعیا مثل رعد و برق از راه می‌رسید، صدای نتراشیده‌اش را صاف می‌کرد و می‌گفت؛« مگر نگفتم انقدر نخندید! عزرائیل جانتان را می‌گیرد ها». من باز هم نمی‌فهمیدم چرا عزرائیل باید بیاید و بخاطر یک خنده، جان دو دختر نوجوان را بگیرد؟! حالا کسی هم نبود بگوید؛ خاله جان! تو خودت عزرائیلی دیگر... طوری مثل اَجَلِ معلّق یکهو سرمان ظاهر می‌شوی که خون از رگ‌هایمان می‌پرد!

 

 

#تبلور_مهر