📝

 

#داستان_کوتاه_تبلور_مهر 

#میهمان_اشرف_بانو

 

اول و آخرش هم نفهمیدم که این الیزا خانوم بخت برگشته، چندین فرسخ راه از فرنگستان با اسب و طیاره تا مملکت ما چاپیده است برای چه؟ 

اکبر آقا رفت دنبالش و آورد خانه. جلوی در که رسیدند خانوم یک تخم‌ مرغ گنده زیر پایش گذاشت که بشکند و چشم حسودان را بترکاند. دخترک هم هزار جور ادا و اطوار درآورد که کفشم کثیف شد و فلان. بعدش هم این کار خانوم را به ریشخند آن لب‌های ماتیک‌ زده‌اش ‌گرفت. هی می‌گفتم خوشگل خانوم، ما به این ها اعتقاد داریم ها، آخرش آه و ناله‌ی دده بابایمان می‌گیردت‌ها... گوشش بدهکار نبود که نبود. 

 آخر هم سر این کله شقی‌اش آن بلا سرش آمد. 

 

از وقتی که فهمیدم نامم بلقیس است، این را هم بهم فهماندند که کنیز کوچک خانه‌ی اشرف بانو هستم. و مادرم کنیزشان است. و مادربزرگم کنیز بزرگشان. 

مادربزرگم نان می‌پخت و آبگوشت بار می‌گذاشت. مادرم حیاط و خانه را آب و جارو می‌کرد. و من هم برای خانوم و آقا قلیان چاق می‌کردم و بالشت زیر گردنشان می‌گذاشتم. 

 

یک ماهی تا عید مانده بود که سر و کله‌ی این الیزا خانوم موطلایی که زکیه می‌گوید درستش بلونده است پیدا شد. از وقتی آمده بود، حسابی علاف شدیم. اشرف خانوم هم من را کنیز مخصوص این خانوم کرده بود. می‌گفت دختره میهمان مخصوص پسرش بهروز هست که برای تحصیل به فرنگ رفته. حالا هرکه بود لولهنگش پیش خانوم حسابی آب برمی‌داشت. برای یک حمام رفتن‌اش باید ده بار پله‌های پذیرایی را بالا و پایین می‌کردم که مبادا خانوم کم و کسری‌ای داشته باشند. بعدش هم قهوه‌ی مخصوص به طبعش را باید مهیا می‌کردم و او به ادا و اطوارهای فرنگی‌اش می‌رسید. آنقدر لاغر بود که دامن زرشکی‌اش توی تنش زار می‌زد. می‌گفت بیست و هفت هشت سالی سن دارد اما صورتش پر لک و چین بود.  

زکیه هم به قول خودش مترجمی‌مان را می‌کرد.حرف‌هایش را به زبان خودمان برمی‌گرداند. هزار قل هوالله، چشم بد دور که دخترم زبان فرنگستان را عینهو زبان خودمان ازبر است. 

 

 

دخترک گفته بود می‌خواهد روستاهای اطراف را ببیند. حالا آن صدای نکره‌اش را هم برای خانوم نازک کرده و گفته بود:« من عاشق حیوانات بومی مناطق مختلف هستم.»  

آخر مگر حیوان هم دیدن دارد؟! من و زکیه هم شده بودیم همراه دخترک. هرجا می‌رفت کنارش بودیم. اکبر آقای بیچاره هم که هرکجا امر می‌کرد، بی چون و چرا می‌راند. با آن پیکان قراضه از این شهر به آن شهر می‌بردمان و از این روستا به آن روستا. آخرش هم سیبیل‌های بنده خدا را سفید کرد.  

ده روزی بود که ما را دنبال خودش اینور و آنور می‌کشاند. اشرف بانو هم آدرس و نمره‌ی خانه‌ی اقوام و آشنایانش را در هر ده و شهری که می‌رفتیم داده بود تا شب‌ها پناه داشته باشیم. 

آن شبی که در  روستای «ارنگه» منزل پسرعموی اشرف بانو خیره به ساعت چوبی روی دیوار داشت خوابم می‌برد، یک هو دیدم با آن صدای جیغ نتراشیده‌اش دارد فرنگی بلغور می‌کند. گفتم:« دخترک، جان من بخواب دیگر، زکیه هم که خواب رفته، نمیفهمم چی می‌گویی!» 

یک دفعه دیدم زکیه با صدایی گرفته می‌گوید:« مامان، الیزا گفت که فردا بریم روستای افجه، بهروز می‌گفت اونجا میش‌های دوست‌داشتنی‌ از یه نژاد خاص دارن که باید ببینمشون.» 

سرم را زیر لحاف چپاندم و گفتم:« بهش بگو والله ما تعریف آبشار و چشمه‌های افجه رو شنیده بودیم ولی دیگه نگفته بودن گوسپندهاشون واسه فرنگی‌ها دلبری می‌کنن. بعدشم فردا چهارشنبه‌ی آخر سال هست. هیچ کجا نمی‌ریم. همین خانه‌ی مش چنگیز می‌مانیم. آتیش بازی می‌کنیم و فالگوش وایمیستیم.» 

زکیه لیوان آب را سرکشید و گفت: « می‌گه این چیزا چیه؟ » 

آخر سر این دخترک خواب را از چشم‌هایم گرفت. گفتم:« بگو ما رسم داریم چهارشنبه‌ی آخرسال از روی آتیش بپریم که غم و غصه‌هامون بپره. فالگوش هم وایمیستیم که ببینیم سال دیگه قراره برامون چطور باشه.» 

یکهو دیدم دخترک قهقه می‌کشد و تند تند حرف می‌زند.  

از جا پاشدم و گفتم:« دختره حیا کن. نصف شبی مردا صداتو شنیدن!» 

 

زکیه سرش را با پنج انگشتش خاراند و گفت:« مامان می‌گه چه قدر مسخره! می‌ریم اونجا با گوسفندا از روی آتیش می‌پرین.» 

گفتم این آخرسر مرا از نان خوری خانه‌ 

اشرف خانم نندازد،دست بردار نیست. چاره‌ای جز همراهی‌اش ندیدم. 

صبح روز بعدش رفتیم افجه.حالا بماند که با ناز و ادایی که برای میش‌ها می‌داد و قربان صدقه‌شان می‌رفت، مردها چجوری نگاهش می‌کردند. به گمانم هرکدام از مردها آن لحظه آرزو می‌کردند که میش باشند.  

ساعت ۴ بعدازظهر جمعه سال جدید تحویل می‌شد. اینبار منزل خدیجه خانم، همسفر مکه‌ی اشرف بانو بودیم که تنها زندگی می‌کرد. اکبر آقا را هم فرستاده بودیم خانه‌ی برادر این خدیجه خانوم. منزلش چوبی بود و بوی کاهگل را از لابلای چوب‌های تر احساس می‌کردیم. یک حمام کوچک خانگی هم داشت که باید آب را با لگن روی سرت می‌ریختی. چه غر ها که الیزا سر این حمام نزد!  

از کت و کول افتادم. از چهارشنبه تا جمعه خدیجه خانوم تمام کارهای مانده‌اش را انداخت گردن من. تا لحظه‌ی تحویل نباید یک ذره خاک درجایی می‌ماند که آن وقت تا آخر سال خانه چرک و چیلی می‌شد. 

روز جمعه از طلوع آفتاب بیدار بودم. همه‌جا را برق انداختم. هفت سین را روی کرسی چیدم. سبزی تازه از باغچه کندم  و آوردم. دلمه ها را باوسواس  پر می‌کردم. آخر لحظه‌ی تحویل نباید اجاقمان خاموش باشد که تا آخر سال بی‌روزی نمانیم.  

باز هم الیزا تر گل ور گل کرده داشت می‌رفت به دیدار گوسپندانش. گفتم :«زکیه بهش بگو تا ساعت سه برگردد ها . با آن وضع و روی پشکلی سر سفره‌مان نشیند که تا آخرسال بوی پشکل می‌دیم.بعد سال تحویل هم‌نیاد که یه وقت بد قدم می‌شه و روزگارمون تا آخر سال خراب.» 

ورپریده بازهم کلی خندید و رفت. ساعت سه شد نیامد. سه و‌نیم شد نیامد. پا شدم و هرچه چراغ و خاموشی در خانه بود روشن کردم. در و پنجره را بستم که بدشگونی راه خانه را پیدا نکند. یک ربع مانده بود. نشستیم سر سفره و گلاب به رویمان پاشیدیم. یک دفعه عین گاومیش بزک کرده از در آمد خانه. ما را که دید زد زیر خنده. گفتم:« زکیه بهش بگو حالا دیگه حمام نره‌ها. سال داره تحویل می شه. اون موقع تا آخر سال توی حمام می‌مانه ها.»  

دخترک حرف‌های زکیه را که شنید قاه قاه می‌خندید. دست‌هایش را هم محکم روی شکمش گذاشته بود. انگار که روده‌هایش از خنده‌ی زیادی قرار بود بترکد. 

سال تحویل شد. روبوسی کردیم. سبزه‌ها را قیچی کردیم و آرزوهامان را از دل گذراندیم. دلمه‌ها را لقمه کردیم و در دهان گذاشتیم. اما الیزا هنوز در حمام بود.  

آن شب را هم منزل خدیجه خانوم ماندیم. فردا صبح برگشتیم شهر. این دخترک از اول تا آخر راه همه‌اش دستانش داخل موهایش بود. گفتم:«زکیه بهش بگو چقدر  با موهایش ور می‌رود. چشمانم دو دو زد. بس کند دیگر.» 

گفت:« مامان می‌گوید سرش می‌خارد.» 

گفتم:« بگو چشم روشنی میش‌های جون جونی‌اش هست دیگر» 

زکیه گفت:« مامان چه چیزهایی می‌گی‌ها... من دیگه اینا رو‌نمی‌تونم بگم.» 

اکبر آقا گفت:« ولی از حق نگذریم بلقیس خانوم. زیر سایه الیزا خانوم جاهایی رو دیدیم که تو خواب هم ندیده بودیم.» 

گفتم:« برای شما بله. اما من که دیگر هرسال چهارشنبه آخرسال و روز تحویل به خیالم  کابوس این روزها رو ببینم.» 

تا به شهر برسیم سر و رو و چش‌های این دختر قرمز شد و ورم کرد. یک لحظه هم نمی‌توانست دست بکشد از سر و رویش. دائما می‌خاراند.  

گفتم:« دختر فرنگی مردم رو چشم زدند روستایی‌ها. از بس که بزک می‌کرد و راه میفتاد اینور و آنور. رسیدیم خانه‌ی خانوم برایش اسپند دود می‌کنم و تویش عنبر نصا می‌ریزم زودی حالش خوب می‌شود.» 

اکبر آقا گفت:« چی می‌گی بلقیس. این دختر تا خانه می‌جوشد. بریم پیش میرزا طبیب ببینیم دردش چیست.» 

خلاصه که رفتیم و طبیب گفت از پشم گوسپندان شپش افتاده توی سرش و باید روزی سه بار حمام برود و این عصاره را روی سرش بمالد و بشورد. 

گفتم:« خاک بر سرم شد زکیه. بهش بگو بهت گفتم لحظه‌ی تحویل سال حمام نرو. دیدی حمام رفتی. حالا تا آخر سال باید کلا در حمام بمانی. » 

دخترک حرف‌هایمان را که شنید مدام سرش را می‌خاراند و قاه قاه می‌خندید.