🖋
#خرده_افاضه_ها
#خودکامگى
مىخواستم از "خودکامگی" بنویسم،
با تفکیکِ واژهها و واجها و واکهها، آغاز کردم.
با نواىِ درونم شروع به حلاجى کردیم؛
خود که یعنی همان خویشتن، کام هم که دهان است. پس یعنی بلعیدنِ خود؟
نه، انسانِ بالغ چطور خود را مىبلعد؟
این که نشد، خب معناى دیگرِ کام را اگر درنظر بگیریم، مىشود هوا و میل و آرزو و مقصود. پس معنىاش شاید اینطور باشد؛
خودکامگی یعنی به دنبالِ امیال و هوایِ دلِ خود بودن.
یا اینکه جز خودت، هیچ نبینی در این جهانِ پر ژرفا.
خب، کسی با چنین ویژگی، چرا باید صاحب قرن ایام باشد؟!
مولوی جان چرا میگویى:
« بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی »
فردِ خودکامه، عموما داراى تهوّرِ مثال زدنى هم هست، ارادهى قابل توجهى هم دارد. در مسیرش هم خوب بلد است سنگریزهها را با لگدهاى راست و چپ، اینور و آنور بپاشد و راهِ خود را هموار کند.
براى نیل به مقصودش حاضر است همهچیز و همهکس فدا شوند.
پس صحیح مىفرمایید مولوى جان؛ یک چنین انسانِ بى پروایى، بیمحابا خود را صاحب قرنِ ایامِ رندانِ فدایىاش هم میکند و چنین فریاد برمیآورد؛
“جهان را من ببلعیدم کنون از فرطِ خودکامی.”
در ابتدا اوقاتِ این جناب، بسیار شریف مىنماید، ولى امان از نهایتِ عمر که براى آنچه از بدایتِ عمر به کف آورده چنین ناله برمىآورد؛
“ خودم را من ببلعیدم کنون از فرطِ خودکامى “
با کمى اندیشیدن در سرانجام امثال جمشید و فرعون و بهرام گور، بدین نتیجه واصل مىآیم که بله تبلورجان؛
“ انسانِ بالغ هم مىتواند خود را ببلعد.”
پس خودکامگی یعنی همان؛ بلعیدنِ خود!
#تبلور_مهر