مشغول شستن ظرف‌ها بودم که صدایم کرد؛

«عزیزم یادمه یه بار درمورد سعید تشکری باهام حرف می‌زدی.»

«آره، اتفاقا کتاب مفتون و فیروزه‌اش رو می‌خواستم بگیرم.»

« می‌گفتی تو‌ کانال منتقدان هستن؟»

« کانال که نه، یکی از بهترین منتقدای سایت نقد داستانن دیگه.»

« متاسفانه فوت کردند.»

آمادگی شنیدن هر پیامی را داشتم الا این کلام. خیال کردم می‌خواهد بگوید کتاب جدیدش به چاپ رسیده و اگر بخواهی برایت تهیه کنم. یا اینکه فلان داستانش در فلان جشنواره رتبهٔ نخست را دریافت کرده. یا قرار است به شهر ما بیاید و کارگاه تخصصی نویسندگی برگزار خواهد کرد. یا از درخشش جدیدش در جشنوارهٔ فیلم فجر برایم بگوید.

یا و یا و یا، و هزاران یای دیگر الا این...

 

اولین بار بعد از نقد دومین داستانم در سایت «نقد داستان»، با نام ایشان آشنا شدم. آنجایی که نام منتقد روی صفحهٔ نمایشگر به اسم ایشان مزین شده بود.

وقتی آنقدر مشفقانه، سلسله‌ مراتب توفیق و عدم کامیابی داستانم را به تصویر حروف کشانده بودند، از اینهمه آگاهی که بی‌دریغ نصیبم شده بود بسیار مسرور بودم. و بی‌شک شادمانی‌ام با دیدن سوابق درخشان ایشان در حوزهٔ داستان‌نویسی و هنر ارزشمند ایشان تکمیل شد؛

«سعید تشکری نویسنده، کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. او در سال 1357 به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی فارغ‌التحصیل شد. سعید تشکری در سال 1378 به عضویت کانون ملی منتقدان تئاتر و در سال 1380 به عضویت کانون جهانی تئاتر ITCA درآمد و از سال 1363 تاکنون هم زمان با خلق آثار هنری به تدریس در حوزه ادبیات نمایشی و داستان نویسی پرداخت. حضور پررنگ او در مطبوعات با چاپ مقالاتی پرمخاطب در حوزه ی ادبیات و هنر گره خورده است. کارنامه هنری او از حیث چند بُعدی بودن با ساخت فیلم، نگارش سریال های تلویزیونی از جمله زمانه، محله سپیدار و نگارش نمایشنامه‌های رادیویی در اداره کل نمایش رادیو اثبات شده است. او در سال 1392 با جدا شدن از عرصه تئاتر، به فضای داستان نویسی ورود کرد و با خلق آثار برجسته‌ای چون مفتون و فیروزه، رمان مفقوده انقلاب اسلامی را به نگارش در آورد. تا کنون بیش از ۴۰ کتاب از سعید تشکری منتشر شده‌است.»

 

او‌چقدر متواضعانه، یک “دست به قلمِ” تازه‌کار را «نویسندهٔ گرامی و ارجمند» خطاب می‌کرد. چقدر برای تثبیت عناصر داستان در ذهن نویسندهٔ تازه‌کار تلاش می‌کرد و همچون استادی خیرخواه مسیر آینده را برایمان ترسیم می‌کرد. او تصور ناقص نگارنده را برایش در قوالب گوناگون طرح می‌کرد و بسط می‌داد. و صد اندوه و حسرت، که قطار عمرش سریع به ایستگاه آخر رسید و از نکات ارزنده و نصایح ناصحانه‌اش محروم ماندیم.

 

بعد از آن نقدِ روش‌مند و سرشار از عطوفت، همیشه بعد از ثبت داستانم در سایت، لحظه‌شماری می‌کردم تا نام ایشان به‌عنوان منتقد برای داستان ثبت شود. که توفیق نقد دو داستان توسط ایشان، گردن‌آویزِ گران‌بهای نویسندگی‌ام شد.

البته ناگفته نماند که همهٔ منتقدانِ این سایت بى هیچ دریغ و مضایقه‌ای برای نویسندگان تازه‌کار وقت می‌گذارند. اما قابل انکار نیست که صمیمیت نهفته در کلام استاد سعید تشکری رشکِ نقد را در وجود هر نگارنده‌ بیدار می‌کند. 

باور اینکه دیگر تماشای نام این بزرگوار، به عنوان منتقد در سایت، تبدیل به یک آرزوی محال شده است، حال دلم را نابسامان می‌کند. 

غم نبودنش، بس وسیع است...

 

« افتاد

آنسان که برگ

– آن اتفاق زرد-

می افتد

 

افتاد

آنسان که مرگ

– آن اتفاق سرد-

 می افتد

 

اما

او سبز بود وگرم که

افتاد…»

 

 «دکتر قیصر امین پور »

 

 

#تبلور_مهر